تبليغاتX
::. افسون عشق .::

افسون عشق

: درباره وبلاگ

 

غروب شده بود خورشيد ديگه رفته بود

آفتابگردون همش دنبال خورشيد ميگشت

تا اونو پيدا كنه

ناگهان ستاره اي چشمك زد و

آفتابگردون سرشو پايين آنداخت...

آري مي خواهم بگو يم گل ها

هيچ وقت خيانت نمي كنند...

من فكرميكردم توهم

يك گلي...اماافسوس

...

افسوس كه تواصلامثل

گلهانبودي...


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: چکنویس های قدیمی

 

فروردین 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384

 

: دوستای گلم

 

دختری درمه(آوا عزیزم)
راهی
زندگی
شلم شولبا
عشق است...
گيتارشكسته
عنكبوت سبز
حقيقت يك رويا
ANtYGIrl&Boy
شبكه ي عشق
بازيچه ي زندگي
بي توروبه غروب
دختربچه ی عاشق
زیبای خفته ی شب
پروانه ات خواهم ماند
دلشوره های پاره پاره
يلـــــــــــــــداي عاشــق
رفتنم را مقصد تقدیر شد
دست نوشته های من وتنهایی
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 
 
میگ میگ!!!من اومدم!

سلام به همه دوستان باکمی تاخیر عیدتون مبارک

 گفته بودم برمیگردم...دروغ نگفتم!حالااومدم..

ولی بایه وبلاگ جدید

اگه خواستین دوستیمونوادامه بدیم به این سربزنین:

 

www.sahar-me1.blogfa.com

 

 

 

 

#####################

^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^

^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^

^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^

^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^

^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^

^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^

^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^

^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^

^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^

^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^

^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^

^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^

^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^

^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^

^^####^^^^#####^^^^^^^#####^^^^^###^^^^

^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^

^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^

^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^

^^^^^  ########################^^^^^^^^

| +| نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
برودیگر که دل ازغم رهاکردم...خداحافظ خداحافظ که دیگربرنمی گردم

خداحافظ ازاینجاکه پرازغمه خسته شدم میخوام برم

 

قلبموکه دادم به تودیگه بایدپس بگیرم

 

موندن هرگز!!خداحافظ!!!

 

دیگه میرم

 

اگه یه روز دردهای دنیابریزه توقلب من

 

ستاره هاخاموش بشن توآسمون شب من

 

من میمیرم...دیگه میرم...

 

خداحافظ دیگه رفتم!پایان ثانیه منم

 

هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشومیشکنم

 

حتی نشدواسه یه بار،من بدی هاتوخوب کنم

 

خورشیدوکشتم تادیگه خودم به جاش غروب کنم

 

دل می سوزه

 

ازم نخواه بیشترازاین اسیراین قفس باشم

 

هیچی نمونده ازدلم خاکسترتو آتیشم

 

ریزه ریزه دل می سوزه...

 

خسته شدم

 

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده توصدام

 

بارون غصه انگاری می باره توترانه هام

 

عاشق بودم...خسته شدم...

 

دل بیابریم ازعشق دیگه نگیم

 

دردعشقی که کشیدیم جزخدابه کسی نگیم...

 

  

هرچیزی یه عمری داره...عمروبلاگ منم به1سال نکشید

...

این 11 ماه باوجودغم وغصه هایی که داشت خیلی زودگذشت...چون دوستای

 

خوبی مثل شماکنارم بودین وهمیشه توغم هام دلداریم میدادین...

 

راستش ازنوشتن توی وبلاگ خسته شدم...میخوام دیگه وبلاگموتعطیل کنم...گرچه

 

دل کندن ازشماووبلاگی که11ماه براش زحمت کشیدم خیلی سخته امافعلا حوصله

 

ندارم...شایدیه روزی برگشتم...امانمیدونم کـــی؟؟؟

 

ازهمتون متشکرم...

 

شما مثل خواهروبرادرای دلسوزومهربونم بودین...

 

خیلی دوستتون دارم!!!(اینوالکی نگفتم!!!)

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
یه شوخی بودویه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تورونمیخوام خیال میکردم میخوای بترسم شایدهنوزم باورنکردم

تو امتدادسرنوشت کی بودکه ازتومی نوشت؟

 

                            زندگی من وتوروبا غم وغصه می سرشت؟

 

بااین همه گناه ودردکی میره آخرش بهشت

 

                            ببین ببین که دست من هرجارسید ازتونوشت                 

روزگاری بودکه برای آمدنت لحظه شماری میکردم...

 

گریه میکردم وغصه می خوردم...

 

صدایت تنهاصدایی بودکه درگوشم می شنیدم...

 

وچشمانت زیباترین نقاشی دنیا...

 

اما...هرچه منتظرشدم نیامدی...وحال وضع فرق کرده...

 

دیگرباآمدنت آفتاب هم طلوع نخواهد کرد...

 

باآمدنت همه چیز به هم می ریزد....

 

زمین به خوابی ابدی فرومی رود...

 

ستاره هامی میرند...

 

گل هاپژمرده می شوند...

 

ومن...

 

دراین رویای زشت غرق می شوم...

 

پس نیاچراکه باآمدنت این عشق تازه راهم ازمن میگیری..!

 

هرگزنیا!!

 

اگرروزگاری تورا ازدست دادم نمیخواهم دراین روز تو اورا از من بگیری!

 

| +| نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
هرواژه ی بی ربط اونویادم میاره همه میخوان بگن اون منودوستم نداره

حس مي كنم ديگه دوستم نداري حس مي كنم زياديه وجودم

 

چرابه اين زودي ازم بريدي؟من كه گل سرسبدتوبودم

 

حس مي كنم تواين روزانمي خواي يه لحظه هم حتي منوببيني

 

كاش مي دونستم عشق ديروزمن فرداكه شدتوباكي هم نشيني؟

 

دوستم نداري ميدونم دوستم نداري

 

اماتوچشمات مي خونم كه بي قراري

 

خداكنه كه برگردي توپيشم

بدون تو من ديوونه ميشم!!

راهموکج کردی عزیز

عشقموردکردی عزیز

خودت ندونستی چی کردی

بامابدکردی عزیز

                               

                                 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

| +| نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
تواوج تنهایی یه نگاه به آسمون بندازتافراموشش نکنی وشرمندش نشی وبدونی تنهانیستی

یادمه یه بنده خدایی بهم گفت بارفتن اون توهیچ صدمه ای ندیدی وتنهانشدی ...مامان وبابات  هستن...خواهرات...فامیلت...این همه دوست داری!چطوراون فکرکرده بارفتنش میتونه بیشترین صدمه روبه توبزنه؟ ؟

گفت باز منوبگی یه چیزی...من خیلی تنهام چون هیچ کیوندارم....

یه خرده نگاش کردم وگفتم:

عوضش یکی هست که همیشه مراقبته...هیچ وقت تنهات نمیذاره وهمیشه هم کمکت میکنه...

باتعجب نگام کردوبعدزدزیرخنده...گفت:

دیوونه شدی؟؟مگه نمیدونی من یه یچه سرراهیم؟؟توکیومیگی مراقبمه؟؟

به آسمون اشاره کردم ولبخندزدم...

بایه آرامش وشرمندگی خاصی به آسمون نگاه کرد وخم شدوگفت:

چاکرشم هستم....

خدایاگرچه این کفر است 

    ولی یک شب از این شبها

فقط یک لحظه

              یک لحظه

                     خودت را جای من بگذار

 

| +| نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
خواستم جزوافسانه هاباشم تنهارام ندادن گفتن بایدتوهم باشی من اگه توروداشتم نیازی به افسانه ن

امروزبه عادت هميشگي...

دردهاراشستم...

درآفتاب انداختم و..

دوباره پوشيدم.........

وقتي ميرفتي طلب يادگاري كردم...

وتوهيچ ندادي...

امااين دردهارابه يادگاري ازتودارم...

هرروزآنهارامي شويم ودرآفتاب مي اندازم و

دوباره به تن مي كنم...

آنقدرخوب نگهشان داشتم كه همه فكرمي كنندتازه هستند..

نگران نباش...توآنقدرزندگي رابه كامم تلخ كردي كه

اين دردهاهيچ وقت كهنه نمي شوند...

هميشه تازه اند...

تازه...

وهرصبح بابيدارشدنم به عادت هميشگي

دردهارامي شويم...

درآفتاب مي اندازم و...

دوباره مي پوشم......

وروزدردناك ديگري راآغازميكنم..

                                  

دل من خيلي وقت پيش شكسته بوداما..بارفتنت صداي شكستنش به گوش پري افسانه هاهم رسيد...دیگر حتی دیوهاهم بادل هایی سنگی برایم دل می سوزانند...

کجایی که بی توافسانه هم جایی برای من (لیلی تنها)ندارد..میگویدهمه قصه هابادوعاشق شروع می شوداگر میخواهی یکی راپیداکن بعدبیا...

من اماجزتوکسی رانمی خواهم...

هیچ کس را!!!

 

| +| نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
دوستم نداری میدونم دوستم نداری اماتوچشمات میخونم که بی قراری

عاشقش بودم..اون امابه روي خودش نمياورد...

فكرميكردم دوستم داره...

بهم خيانت كرد...

بااينكه دوستش داشتم تنهاش گذاشتم...

اومددنبالم...گفت اشتباه شده..

ولي من ميدونستم دروغ ميگه وواقعاخيانت كرده

به خودم گفتم ديگه دوستش ندارم...نميتونم ببخشمش...

اما...

دوباره برگشتم...باهاش موندم....وفهميدم هنوزم دوستش دارم!!

فكرنمي كردم اون باحرفاش بيشترازخيانتش عذابم بده...

ازميون حرفاش فهميدم...

خسته شده..نميتونه همراه من بياد..

نمي خواست مثل دوعاشق باشيم...درواقع بهم فهموندعلاقه ام يه طرفه است...

اون منونمي خواست!!

تنهام گذاشت ورفت...

بارفتنش گيجم كرد..نميدونستم چي كاركنم...

نمي دونستم ازخوبياش بنويسم ياازبدياش؟؟

نمي دونستم هنوزدوستش دارم يانه؟؟

اماحالاكه بيشتراز يه هفته ازرفتنش ميگذره ديگه تونستم بفهمم دوروبرم چي شده؟

اون رفته...آره رفته...

ومن باوجودتمام بديهاش هنوزم دوستش دارم...

ولي...

نميدونم چراازم خسته شد؟؟چراقدرعشقي كه بهش دادم روندونست؟؟؟

فقط ميدونم اگه مي موندحاضربودم جونمو فداش كنم...

امارفت...

اگه يه روزپيداش كنم نميگم باهام بمونه فقط ازش مي پرسم كه چرارفت؟؟

مگه من چي كاركردم كه رفت؟؟

جزاينكه خيلي ازكاراشونديده گرفتم وبازم باهاش موندم كه الان مي فهمم كاراشتباهي كردم..هيچ كاربدديگه اي نكردم...

فقط آرزومي كنم كه هيچكي اين نامردي روكه درحق من كرد باخودش نكنه...

همين...

چون تقصيراون نبود...نامردي رسم روزگاره...تابوده همين بوده...

اي روزگارنامرد!!! 

 

 

 

بي توموندم وشكستم پاي هرزخم زبوني

 

تومنوساده فروختي تابا ديگري بموني

          

                 

 

اوني كه مدعي بودعاشقته توروتوفاصله هاتنهاگذاشت

بي خبررفت وتواين بي راهه ها ردپاشم واسه چشمات جانذاشت

من وهرثانيه وجنون تو واسه من همين خيالتم بسه

بذارجاده ها اشتباه برن ماكه دستمون بهم نميرسه

باحريم پيله هاي كاغذي واسه من جاده روابريشم نكن

من به پروانه شدن نميرسم حرمت فاصله مون روكم نكن

 

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
دل شکسته

كاش مي توانستم...

كاش مي توانستم گرمي نگاهت رافراموش كنم...

كاش بي تو گله اي نداشتم...

نه!گله اي ندارم!راضيم!به دوريت راضيم...

ميداني چرا؟؟

چون ميدانم ماندن بامن تورارنج ميدهد...

من طاقت رنج توراندارم!!

بگذارمن رنج بكشم...بگذارچشمهايت ازمن دورباشند...

باشداشكالي ندارد...

توخوشبخت باشي منم خوشبختم...

 

 

 

چه كنم؟

اين دل شكسته راچه كنم؟

نامرددلموبدجوري شكست ورفت!

آره رفت....اوني كه..دوستش داشتم ودارم

يه آدم بي معرفت نامردبود

رفت...كي باورش ميشه كه رفت؟؟

كي باورش ميشه اونم مثل بقيه بود...

خودم...همونطوركه بودنشوباورداشتم حالابايدنبودشو باوركنم... 

 

 

 

 

 

منوبدجوري شكستي متأسفم برات

دل به سادگيم نبستي متأسفم برات

دل تويه تيكه آهن بودومن باهاش مي ساختم

حيف من كه هرچي داشتم پاي چشماي توباختم

توي نقطه چين چشمات يه غريبه روبرومه

توچشمام زل زده ميگه بروعاشقي كدومه؟

كم واست ترانه خوندم كم واست دل مي سوزوندم؟؟

پشت پرچين ترانه ازتووچشمات مي خوندم

توخيال كردي بري خبرميدن فلاني مرد؟

ياميشه فاجعه؟نه!آب ازآبم تكون نخورد

تاته كوچه ي نامردي رورفتن حاليته؟

اگه كه توختمشي من شب هفتم حاليته؟

خيلي بي معرفتي مثل يه قطعه يخ توسردي

توازاحساس يه عاشق سوءاستفاده كردي

هرچقدر ترانه خوندم واسه لحظه هاي شومت

الهي بشه حرومت!الهي بشه حرومت!

منوبدجوري شكستي متأسفم برات

دل به سادگيم نبستي متأسفم برات

متأسفم برات....متأسفم برات....متأسفم برات!!!

 

یعنی واقعارفت؟؟؟ 

خداکنه برگرده

 

| +| نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
يك سال گذشت
سلام خوبين؟؟؟

حتماميگين نه به اون آپ نكردنش نه به اين زود زودآپيدنش

درسته كه وبلاگ مثل دفترخاطرات مي مونه نه؟؟؟منم حيفم اومداين روزقشنگو تودفترخاطراتم ثبت نكنم.

۲۵شهريورپارسال ساعت۱۹:۱۰دقيقه بود....

آره يه سال ازاون روزقشنگ ميگذره...روزي كه دوستيم باهاش شروع شد...

امروزسالگرددوستي ماست....

يك سال بدون توجه به ماباخوبياوبدياش وقهراوآشتياش گذشت...وحالاازش دونفروابسته به هم موندن...

وياشايدم عاشق هم...اونونميدونم اماخوموميدونم.....خيلي دوستش دارم..عاشقشم ..واسش ميميرم

وحالامنتظرساعت۷:۱۰عصرمي مونم ...

يه سال گذشت...خيلي ديرگذشت بهم...چون خيلي اذيتم كردي خودتم ميدوني...

 

| +| نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 
دیررسیدن بهترازهرگزنرسیدنه میگی نه؟امتحان کن!

سلام بچه هاخوبين؟؟

واي چقدردلم براتون تنگ شده بود!!جاتون خيلي توتركيه خالي بودخيلي خوش گذشت!كلي هم سوختم!برنزه شدم...

اميدوارم ازدستم ناراحت نشده باشين كه بهتون سرنزدم..خب نبودم ديگه!!ولي حتماجبران مي كنم!قول ميدم!!

تعريف نباشه يه مطلب واستون گذاشتم كه واقعاارزش خوندن داره!

یادته بهت گفتم چراانقدرعجله داری

 

گفتی:آدم بایدبرای رسیدن به توعجله کنه وگرنه مال یکی دیگه میشی

 

یادته بهت گفتم خب یه خرده آروم تربروچراانقدرتندمیری؟

 

گفتی:میخوام هرچی زودتربهت برسم

 

گفتم:خب خسته میشی!یه خرده استراحت کن

 

گفتی:من خسته نشدم!اگه توخسته ای یه خرده استراحت کن بعدبیا

 

گفتم:توهم وایستاهروقت خستگیم رفع شدبعدباهم ادامه میدیم

 

گفتی:نه!من نمیتونم صبرکنم!وقت می گذره!من میرم هروقت خواستی بیا

 

وتوحتی صبرنکردی باهم بریم...تنهایی به خیال خودت برای رسیدن به من رفتی...ومن

 

هنوزنمیدانم کجای این جاده ای؟

 

سال هاازروزی که مراتنهاگذاشتی می گذرداماماهنوزبه هم نرسیدیم

 

وقتی به عجله ای که برای رسیدن به من داشتی فکرمیکنم یادحرف پلیس راهنمایی

 

رانندگی میفتم وبیشتربه درستی این جمله پی میبرم:

 

دیررسیدن بهترازهرگزنرسیدن است

فكركردي خيلي مردي؟اشتباه كردي اگه مردبودي بي من نميرفتي!بي غيرت!

| +| نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385 توسط سحر  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved

java script by:HGS.BLOGFA.COM java script by:HGS.BLOGFA.COM

Hivason.com Web Site

onLoad and onUnload Example